ماژ و موژ من

ماژ و موژ فریادی است که موش وقتی که گربه ای ببیند یا ماری قصد گرفتن او را کرده باشد، می زند.

بهمن رو یادم نیست ولی 2 اسفند بود که بابام زنگ زد. دلم هری ریخت ولی باز به خودم گفتم فکر بد نکنم. بابام با بغض گفت: "مریم جان کجایی؟" گفتم: "شرکت. چی شده؟" بابام گفت: "هیچی. دوباره از اون حمله ها به مام بزرگ دست داد. این دفعه نتونست تحمل کنه. اگه تونستی برو خونه و نوار قرآن حاضر کن." قطع کردم و بغضم ترکید. ماشینو روشن کردم و رفتم بیمارستان پارس. بخش آی سی یوی عمومی. اتاق آخر. مثل شکلات پیچیده بودنش. تا حالا یه مرده از نزدیک ندیده بودم. زمانی که مامان بزرگ خودم رسید دیگه نمی تونست خودشو حرکت بده. همش بالای سر مادرش می گفت: "مامان ببخش اگه این آخریا سرت داد زدم. واسه خودت بود. می خواستم خوب شی. خودت اصرار کردی بیاریمت بیمارستان. دیدی همه زحمتام به باد رفت...."

همه سیاه پوش شدن. خونه پر از گلای سفید شد. همه اشک توی چشماشون بود. دیگه مادرِ مادربزرگم رفته بود.

آدما هر چی سنشون بالاتر باشه و بعد از پیش ما برن، خاطره هاشون آدما رو بیشتر داغون می کنه. قبلا گفته بودم که من با مام بزرگ خاطره خاصی ندارم (درباره کسی که شاید چند صباح دیگر، دیگر کنار ما نباشد) ولی خب وقتی رفت همه چیزش خاطره شد. تسبیحاش هنوز به دسته مبل آویزونه. جانمازش هنوز بوی عطرشو میده. رخت خوابش با اون روتختی آبی، چراغ خوابی که شبای آخر قبل از بیمارستان روشن می ذاشت. هنوز وقتی میرم خونه مامان بزرگم، یه نیم نگاهی به اون اتاق میندازم ولی دیگه نیست.

* * *

مامان بزرگم از وقتی مامانش فوت کرده مدام می گفت: "مامانم بهم گفته بود این دفعه که خواستی ماکارونی درست کنی از این رشته ای ها درست کن. عمرش قد نداد تا براش درست کنم." هفته پیش خواب دیده بود که مامانش ماکارونی درست کرده و داره براش غذا می کشه.

شب جمعه ای که گذشت ماکارونی رشته ای درست کرد و خیرات کرد.

پی نوشت: کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه "حالت چطوره؟" و تو جواب میدی "خوبم!"، کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: "میدونم خوب نیستی.... "

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:51  توسط مریم  | 

تلفن زنگ خورد. بابا بود. گفت: "مریم جان، میای پایین؟ آقای مهندس حسینی اینجان. بیا که سوالاتی رو که می خواستی خودت ازشون بپرس."

دستام یخ کرد. دو طبقه رو بدون آسانسور پایین رفتم و سعی کردم بین راه تنفسم رو منظم کنم تا کسی متوجه استرسم نشه. پشت در سالن بودم. باز هم صبر کردم. مقنعه ام رو صاف کردم و لب هام رو به هم مالیدم تا ناهمگونی رژم از بین بره و بعد در سالن رو باز کردم. وارد شدم. بی اختیار به هر کسی که می شناختم و نمی شناختم سلام کردم و پیچیدم راست. در اتاق باز بود. بابا رو دیدم. احساس امنیت کردم. رفتم جلوتر. حالا نزدیک اتاق بودم و آقای حسینی رو هم می دیدم. وارد شدم و خیلی رسا سلام کردم. بدون هیچ حرف اضافی رو به روی آقای حسینی نشستم. اون، اون ور میز کنفرانس بود و من، این ور. بابا بلند شد و در اتاق رو تا نیمه بست. بعد سر جاش نشست و خودشو مشغول لپ تاپ کرد. من موندم و یه دنیا سوال!

خدا رو شکر بابا خودش به دادم رسید و سر صحبت رو باز کرد. درباره تحصیل توی یه کشور دیگه و شرایطش، پیش نیازای این کار و هزار یک مسئله کوچیک و بزرگ درباره خارج. حالا نوبت آقای حسینی بود. شروع کرد به جواب دادن. بین جواب دادناش هم به بابا نگاه می کرد و هم به من ولی من به صورت آقای حسینی خیره شده بودم. از همه چی حرف زد؛ از هر چی که بابا ازش پرسیده بود و از هر چی نپرسیده بود. داشتم فاکتورهای مد نظرم رو چک می کردم؛ قیافه، صحبت کردن، نگاه کردن و .... حرفاش تموم شد. باید تصمیم نهایی رو می گرفتم. پس مجبور شدم یه سوال دیگه بپرسم. باز هم شروع به جواب دادن کرد. زمانی که صحبتش تموم شد مطمئن شدم خطوط زندگی من و اون به هم نمیرسه.

***

تا چند وقت مدام همه بهم سرکوفت میزدن که: "تو خیلی ظاهربینی"، "واسه تو فقط قیافه مهمه" و هزار تا چیز دیگه. نیستم. واقعا نیستم ولی به دلم ننشست. احساس کردم این اون مردی نیست که تمام زندگی کنارم باشه و من همیشه با افتخار سر بلند کنم، سینه مو بدم جلو و بگم: "ایشون، آقای مهندس حسینی، کارمند رسمی وزارتخونه فلان، پسر بزرگ خونواده بهمان، مالک خونه دارآباد و ماشین بَبِدان، همسر منه." حتی زمانی هم که پدرش فوت کرد و بابا رفت تا دلداریش بدم، توو تصمیمم مردد نشدم. وقتی هم که خبر دوست شدنش با یه دختر به قصد ازدواج و نامزدیشو شنیدم فقط خوشحال شدم. آخه بالاخره از قطار زندگی اون پیاده شده بودم.

پی نوشت: نام ذکر شده در متن مستعار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1391ساعت 22:14  توسط مریم  | 

آیا واقعا ۸ روز دیگر باقیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 20:55  توسط مریم  | 

طباخی عزیزم رو تبدیل کردن به آژانس املاک!

حالا از کجا کله و پاچه گیر بیارم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 11:1  توسط مریم  | 

گاهی چه قدر به این جمله نیاز پیدا می کنم. "دوسِت دارم."

این که خاله ای که عقایدش دنیا دنیا با تو فاصله داره، آخر تمام صحبت هاش بهت می گه: "خیلی دوسِت دارم." و یه جوری می گه که با وجودت لمس می کنی که داره از ته دلش می گه، شیرین ترین لحظه دنیاست. 

بغض گلوم رو می گیره و پیش خودم می گم چرا هیچ وقت از مادرم این حرف رو نشنیدم؟ یا چرا از کسی که مدام این جمله رو بهش می گم، این دو کلمه رو نمی شنوم؟

ولی از خاله ای که حتی به خاطر همون عقایدش، حاضر نیستم خیلی ببینمش این جمله رو می شنوم؟ 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 19:24  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 12:3  توسط مریم  | 

کاش کوچه های تهران این قدر تنگ و باریک بود که دو نفر به سختی می تونستن از اون بگذرن. اون وقت دو نفر که با هم قهر بودن، بر حسب اتفاق، توو یه زمان و از دو جهت مخالف، گذرشون به یکی از همین کوچه ها می افتاد. اون وقت، وقتی به هم می رسیدن، یه وری می شدن تا از کنار هم بگذرن ولی سینه به سینه هم، وسط کوچه گیر می کردن. اون وقت این وضعیت مضحک، خنده به لباشون می آورد و باعث می شد با هم آشتی کنن.

کاش همه کوچه های تهران، کوچه آشتی کنان بود.

پی نوشت: ایساتیس نامی است که مورخان یونانی به یزد داده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 12:22  توسط مریم  | 

چرا مردها می توانند با شــورت نماز بخوانند ولی زن ها نه؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 9:34  توسط مریم  | 

یاد اون زمانا به خیر که وقتی هر آدم کنار جوبی رو می دیدیم این آهنگ رو بلند بلند می خوندیم و هیچ وقت هم تا آخرش رو بلد نبودیم. فقط همون سه مصرع اول؛ فقط همون سه تا...

عَمَلَه دَستَه دَستَه، عَمَلَه خووردِ خستِه، کنار جوب نشسته ...

دانلود کنید؛ پشیمون نمی شید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 13:8  توسط مریم  | 

دقیقا از 8ام اردیبهشت بود که رفتم تا دیگه گوسفند نباشم.

دقیقا 12 اردیبهشت بود که با فهیم ترین معلم زبانم تماس گرفتم تا در 8 ماهگی عمل حنجره اش، احوالش رو بپرسم و روزش رو تبریک بگم. دقیقا همون روز با معلم عزیز پنجم دبستانم تماس گرفتم؛ این معلم من فقط و فقط یک سال به دختران درس داده و همیشه اظهار می کرد که پسرا بامعرفت ترند. خواستم تا به یادش بیارم که هنوز یکی از شاگردان دخترش به یادش هست. دقیقا همون روز با معلم علوم دوره راهنمایی ام هم تماس گرفتم؛ همون معلمی که پنج سال پیش موقع قبول شدن در دانشگاه به طرز غافلگیرانه ای تماس گرفت و بهم تبریک گفت. منم خواستم غافلگیرش کنم و بهش بگم چه قدر دلم برای اون روزا تنگ شده. چه قدر از این که صداش پیر شده بود دلم گرفت. آخه واسه خودش مامان بزرگ شده. تمام هم و غمش شده بزرگ کردن نوه اش و پیگیری کار پسر و عروسش که چند ساله عقد کرده توی خونه اون هستن و منتظر جور شدن کاراشونن تا از این کشور برن.     

دقیقا یادم نیست کی یادم افتاد که تولد یکی از وبلاگی ها، 14 اردیبهشت بوده و من یادم رفته سر وقتش بهش تبریک بگم.

دقیقا آخرین پنجشنبه اردیبهشت (تولد بابام) بود که تووی گل فروشی ضایع شدم. فقط 4 تا شاخه گل برداشتم. قبلش با خودم حساب کتاب کردم که حالا که کیک تولد شده 8 تومن، دیگه 10 تومن واسه گل کفایت می کنه. وقتی یارو گفت 12 تومن، مخم سوت کشید. پول نداشتم. یعنی داشتم ولی مثه گداها رنگ و وارنگ بود؛ 5 تا 2 تومنی، یه دونه هزاری و 2 تا 500 تومنی. تمام پول توی کیف پولم رو دادم و با صورت قرمز از اونجا خارج شدم.  

باز هم دقیقا یادم نیست که کی تولد باران رو تبریک گفتم ولی می دونم باز هم روزش گذشته بود و من از غافله عقب مونده بودم.

 * * *

تمام مدتی که نبودم فقط و فقط یه نفر بود که منو به انواع مختلف تشویق به نوشتن کرد. فقط همون یه نفر بود که حالمو پرسید و بهم زنگ زد و فقط هم به خاطر همون یه نفر این جا رو به روز کردم. (از تموم 38 تا دوستای وبلاگیم که من بی وقفه وبلاگشون رو می خوندم و بی چشمداشتی کامنت می ذاشتم هیچ کدومشون در طی این 38 روز نبودِ من، حالی از من نپرسیدن.) مریم عزیزم پیدا کردن دوست عزیزی مثل تو برای من غنیمته. ازت ممنونم.  

پی نوشت: مسعود عزیز تو برای دومین سال پیاپی، اولین کسی بودی که با وجود بعد مسافت تبریک تولدم رو گفتی. امیدوارم همیشه سالم باشی و خوشحال.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1391ساعت 18:55  توسط مریم  | 

اصولا همیشه آدم مودبی بوده ام. حتی اگر گوساله ای با دو شاخش هم به من هجوم می آورد، همیشه در انتهای کارش کمر خم می کردم و سر تعظیم فرو می آوردم و از او تشکر می کردم.

هنوز هم مودبم. زمانی که به پمپ بنزین می روم و در ازای دادن پول نو، حداقل تا نخورده، ۱۰۰۰ تومنی ای که بغلش را جویده اند تحویل می گیرم تشکر می کنم. زمانی که پول پارکینگ سینما را که قاعدتا ۱۴۵۰ تومان می شود، ۱۵۰۰ تومانش می کنند و در ازای بقیه ۲۰۰۰ تومان من یک اسکناس ۲۰۰ تومانی که هم گوشه ندارد و هم برایش یک خراش طولی رقم زده اند و هم از سر کنجکاوی از روی خط نوار اصلیش جر داده اند، تحویلم می دهند تشکر می کنم.

تمام این ها فقط و فقط به خاطر این است که مردان می دانند خانم ها هیچ وقت سر هیچ چیز با هیچ احد الناسی درگیر نمی شوند. دقیقا به همین دلیل است که می خواهم از شنبه با تمام مردان عالم سر خوردن حق خودم دعوا کنم. می توانم با ناخن هایم روی صورت تمام آن ها چنگ بیندازم تا هر وقت که به آینه نگاه می کنند و خودشان را برانداز می کنند بدانند که در این مملکتی که از ر.ج اش تا راننده ها و دربان ها و سایرین همه دزد و دغل شده اند دختری هست که می تواند با سلاح زنانه اش زخمی عمیق در دل آن ها بگذارد که چه - که از یک زن کتک خورده اند. می توانم یقه لباس تمام آن ها را با دندان هایم پاره کنم.

دیگر از شنبه گوسفند نخواهم بود.    

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:21  توسط مریم  | 

زمانی که جدایی نادر از سیمین اسکار گرفت، جدای از خوشحالی بی حد و اندازه ام، مدام این سوال در ذهنم تکرار می شد که این داوران با چه معیاری این فیلم را اندازه گرفته اند که اسکار بهترین فیلم خارجی را به این داده اند؟ باز هم جدای از دیالوگ های پر مغز فیلم، این فیلم به واقع هیچ انتهایی ندارد.

یا همین فیلم درجه چندمی که اخیرا دیده ام و اسمش شاعر زباله ها بود؛ همین فیلمی که تمام نقش لیلا حاتمی خلاصه می شود در کوبیدن پاهایش به زمین تا صدای پاشنه کفشش بیاید و چند دیالوگ سکانس آخر، این فیلم هم هیچ انتهایی نداشت.  

حتی همین انتهای خیابان هشتم که منتقدان گرامی هوار هوار کردند که چنین است و چنان است، این بود انتهایش؟! نه واقعا؟!

یعنی هیچ فیلمنامه نویس متبحری در ایران نیست که بتواند پایان فیلم ها را دربیاورد؟ این اپیدمی ای که از زمان ساخت فیلم درباره الی همه را گرفته، کی قرار است تمام شود؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:15  توسط مریم  | 

یه جور نوشته هدیه ملک عبدالله که اگه یکی آتئیست باشه فک می کنه همین ملک عبدالله قرآنو نوشته و بعد هم با خاطری آسوده به مردم تقدیم کرده.

 

پی نوشت: به کسی که به آفریننده و موجود برتر از خودش باور نداره، آتئیست می گن.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 12:25  توسط مریم  | 

 

هر سال شروع قصه ای است؛

قصه تان کم غصه باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:53  توسط مریم  | 

بوس فرستادن های مرد ماشین جلویی توسط آینه جلو و بغل، خطر جریمه شدن به مناسبت ورود به محله دارای طرح زوج و فرد و تصادف یک پراید و موتور.

روزهای دیگری داشته ام که با شنیدن "مــادر.جــنــده" که بین دو نفر دیگه رد و بدل شده، شروع شده.

روزهای من این جوری شروع می شن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8:31  توسط مریم  | 

از مردان چشم پاکی که با وجود خالی بودن اتوبوس، در ابتدای ورود به گونه ای می نشینند که رو به روی قسمت زنانه باشند، نفرت دارم.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:28  توسط مریم  | 

وقتی می بینم دختری غذای گرمی که مدرسه بهش میده رو توی بشقابش دست نخورده گذاشته تا ببره خونه و با اعضای خانوادش تقسیم کنه تا اون ها هم یه وعده غذای گرم بخورن دلم می گیره.

وقتی می بینم که مادرهای دانش آموزای این مدرسه، برای گرفتن چند بسته نــــوار بــــهــــداشــــتــــی، یک بسته صابون و چند لباس زیر از ساعت ۹ صبح زیر این باد تن لرازن صف می بندن دلم آشوب می شه.

وقتی به من می گن که "محبت زیادی به این بچه ها ممنوع" داغون می شم. می گن نباید زیاد به خودت، وابستشون کنی چون اگه فک کنن خونه تو گرم تر از خونه خودشون و محبت تو، دلسوزانه تر از محبت اطرافیانشونه دیگه دست از سرت بر نمی دارن.

خرید کردن عید برای من حرامه وقتی می بینم شاگردام حتی یه تن پوش گرم ندارن تا توو این روزای سرد منجمد کننده، خودشونو گرم کنن.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 15:27  توسط مریم  | 

لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.

 

لیلی گفت: چشم هایم جام شیشه ای عسل است، شیرین. نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است. تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟

 

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است. خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند. نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوست تر دارم.

 

لیلی گفت: دست هایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آن که می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

 

لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود.*

*: عنوان و متن پست برگرفته از کتاب "لیلی نام تمام دختران زمین است" نوشته عرفان نظرآهاری است.

پی نوشت: چه جوری می شه بی دغدغه عاشق شد وقتی حتی هنگامی که نام تصویری که می خواهی آپلود کنی را "Valentine" گذاشته ای و در همان سایت مورد نظر آپلود فایل ها، از عکس مورد نظر تنها ضربدری قرمز می بینی و بس!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:44  توسط مریم  | 

یهو از دهنم پرید؛ رو کردم به خاله ام و گفتم: "خاله، واسه این بچه ها معلم نمی خوان؟" خاله ام گفت: "نمی دونم. بذار به دوستم بگم؛ اگه می خواستن خبرت می کنم."

* * *

چند روز بعد از ماجرای بالا، خاله ام، اس ام اس زد و گفت: "مریم، یه معلم داوطلب می خوان. زنگ بزن و شرایطشو بپرس."

* * *

و این جوری شد که من شدم معلم دوم دبستان بچه های بی سرپرست و بدسرپرست ایرانی و غیر ایرانی توو یه موسسه خیریه در شهرری.

من - کسی که هیچ وقت به فروشنده های تووی مترو، محل نمی ذاشتم -  حالا شدم معلم بچه هایی که صبحا میان مدرسه و بعد از ظهرا میرن سر کار؛ دستفروشی توو مترو.

این روزها مدام نگرانم که بچه های کلاسم رو توو مترو ببینم و اشکایی که هی کنترلشون کردم، سرازیر بشن.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 9:4  توسط مریم  | 

ما مردمانی هستیم که در جایگاه های کیسه های شن و نمک، زباله می ریزیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 18:53  توسط مریم  | 

خداوندا؛ بابت تمام سوژه هایی که در این روزهای بی سوژگی در اختیار ما قرار می دهی، تو را شکر می گوییم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 13:3  توسط مریم  | 

۱۶ سال پیش من دختری بی سواد بودم که حتی نمی دانست فارسی را از راست می نویسند و ریاضی را از چپ. تمام دنیایم محدود به گردنبند کشی ای بود که مادرم درست کرده بود تا سر کلاس بتوانم جمع ۱+۱ یا ۱+۲ را محاسبه کنم. دقیقا ۱۶ سال پیش بود که معلم کلاس اولم، خانم ا. م.، سعی داشت ما را با سواد کند. آن روز مقنعه سفید نو و مانتو و شلوار سورمه ای تنم بود.  

امروز، ۲۹ دی ۱۳۹۰ آخرین امتحان کارشناسی را دادم. امروز دیگر از آن جمع های ساده خبری نبود و باید فرمول D new = a * D old + (1-a) * (RTT old - M), a=7/8 را محاسبه می کردم. امروز یک عمر تلاش پدر و مادرم به ثمر نشست و من با کوله باری از خستگی های ناشی از خواندن رشته ای که مطابق میلم نبود، مهندس نام گرفتم. امروز مقنعه ای آبی و مانتو و شلواری مشکی به تن داشتم.  

 

نمی دانم گریه ام، از سر شوق است یا ناراحتی.    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:30  توسط مریم  | 

هر دو خانواده در یک منطقه، در یک خیابان و در یک ساختمان ساکنیم. یعنی قاعدتا باید تطابقی چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی داشته باشیم.

با این وجود نمی دانم چرا باید پسر خانواده آن ها به پسر خانواده ما شماره اش را بدهد تا در صورتی که راننده سرویس پسر خانواده ما نیامد، به پسر خانواده آن ها زنگ بزند تا به عنوان راننده برایش کار کند؟

 

 

پی نوشت: دوستانی که نامشان در دوستان سمت چپ وبلاگ آمده است، اگر می خواهند ارتباط بیش تری با هم داشته باشیم به ادامه مطلب بروند.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 18:19  توسط مریم  | 

در طی سه هفته ای که گذشت، بهم ثابت شد که من هم مثه یه شتر می تونم ۲۴ ساعته چشمامو باز نگه دارم. شما رو که چه عرض کنم ولی خودمم عمرا فکرشو نمی کردم بتونم حدود یه هفته جز یکی دو ساعت خواب روزانه، دیگه نخوابم. 

در عوض با دلی شادان و دستی پر برگشتم. تنها تغییری که کردم این بود که دفرمه شدم؛ فقط و فقط همین. 

  

پی نوشت: همه پست های نخونده رو می خونم. هر چند که شاید دیگه مثه اولش داغ نباشن، ولی می خونمشون و نظر می ذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 1:19  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 17:16  توسط مریم  | 

این پست راجع به همانی است که زمانی که جوانه می زند، صاحبانش نمی دانند که خوشحال شوند یا ناراحت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 17:58  توسط مریم  | 

بعضی از استادان مجترم ما برای ارتباط بیشتر با دانشجو وبلاگی زده اند تا از این طریق بتوانند تعاملاتشان را به حد اعلا برسانند.

یکی از این استادان محترم پُستی با عنوان "روز دانشجو مبارکتون باشه!" گذاشتند و دانشجویان عزیز نیز تقاضای هدیه ای برای این روز کردند. مکالمه زیر را بخوانید و بدانید که آخرین نظردهنده، همان استاد گرامی می باشند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 10:38  توسط مریم  | 

می گن اسم آدما روشون تاثیر می ذاره؛ با این وصف نمی فهمم چرا با وجود این که اسم یکی از آقاهای فامیلمون صفته، این قدر بی صفته؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 15:28  توسط مریم  | 

به پدری که شب عروسی دخترش با دوستاش شمال باشه و بگه: "وقت نکردم بیام."، چی می گین؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 8:1  توسط مریم  | 

در جدول زیر که گوشه ای از گزارش SCIMAGO Institutions Rankings می باشد، ده دانشگاه برتر منطقه ما - که همان Middle East می باشد - به سمع و نظر شما عزیزان می رسد تا ببینید که دشمنان ما چه می کنند!

رتبه  در جهان

رتبه در منطقه 

رتبه در کشور

نام دانشگاه

کشور

۱۱۲

۱

۱

Tel Aviv University

ا.سـ.ـر.ا.ئـ.ـیـ.ـل

۲۲۵

۲

۲

Hebrew University Of Jerusalem

ا.سـ.ـر.ا.ئـ.ـیـ.ـل

۲۲۸

۳

۳

Technion - Israel Institute Of Technology

ا.سـ.ـر.ا.ئـ.ـیـ.ـل

۳۱۴

۴

۴

Ben - Gurion University Of The Negev

ا.سـ.ـر.ا.ئـ.ـیـ.ـل

۳۲۱

۵

۱

University Of Tehran

ایران

۴۳۹

۶

۵

Weizmann Institute Of Science

ا.سـ.ـر.ا.ئـ.ـیـ.ـل

۴۶۴

۷

۲

Tehran University Of Medical Sciences

ایران

۵۰۳

۸

۳

Sharif University Of Technology

ایران

۵۶۳

۹

۱

Cairo University

مصر

۶۳۷

۱۰

۶

Bar - Ilan University

ا.سـ.ـر.ا.ئـ.ـیـ.ـل

پی نوشت: فایل کامل این گزارش معتبر را می توانید از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:29  توسط مریم  | 

بردنش طبقه اول تا ازش نوار مغزی بگیرن، ببینن سالمه یا نه.

طبقه دوم که رفت چشماشو وارسی کردن تا احیانا آستیگماتیسم نداشته باشه.

طبقه سوم مخصوص معاینات گوش بود که بررسی بشه آیا همه چیو تمام و کمال می شنوه یا نه.

طبقه چهارم که رفت مشغول "آ" کردن شد تا دکترا ببینن یه وقت پرزای زبونش از بین نرفته باشه.

طبقه آخر که رفت باید پاچه هاشو نشون می داد که یه وقت خدای نکرده پاپرانتزی نباشه.

* * *

چی می شد اگه گوسفندا هم قبل مردنشون (دقیقا مثه آدما قبل از اعدام کردنشون)، به یه کلینیک پزشکی مخصوص خودشون می رفتن و چک آپ کامل می شدن تا اگه خدای نکرده، مشکلی داشتن قربونیشون نمی کردن و در اختیار ما نمی ذاشتن تا با ولع، از مغز بنده خدا تا پاچه هاشو یه لقمه چپ کنیم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:2  توسط مریم  | 

ای خیار مستطیلی، به شهر ما خوش آمدی!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 12:55  توسط مریم  | 

اون موقع ها که شـ.j.ـریان ایران بود، اصن واسم مهم نبود که کنسرتشو برم یا نه. هی می گفتم: "این یکی که آخریش نیست."

ولی جدی جدی یه بار آخرش شد و الان باید با حسرت کنسرتش رو توو شبکه ی اجنبی B.بی.30 نگاه کنم.

ما ملت بدبختی هستیم که حمید عسگری، مازیار فلاحی، گروه سون و احسان خواجه امیری می توانند کنسرت هایشان را در خودِ تهران برگزار کنند ولی محمدرضا شـ.j.ـریان نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 5:23  توسط مریم  | 

اصولا جز در مواردی که با آژانس این ور و اون ور برم، عقب نمی شینم. مواقعی که دو نفر هستیم و یه نفر رانندست و من همراه، حتما جلو می شینم و اگه از دو نفر هم بیشتر باشیم عرفش اینه که فرد بزرگتر رو جلو می نشونن تا پشت بقیه به اون بنده خدا نباشه.

* * *

روزی رو تصور کنید که قرار بود من و برادر جانِ هشت سال کوچکتر از خودم به منزل داییِ مامان جانمان برویم و از قضا قرار شد که پسر داییِ مامان جانمان - که روزی خواستگار بنده بودن - دنبالمون بیاد. 

وقتی اومد در سمت کمک راننده رو باز کرد و به علی جانمان گفت: "بشین علی جان." و من در حیرت بودم که این آدمِ ده سال بزرگ تر از من چطور نفهمید که تا وقتی من هستم، نشستن علی اون جلو بی احترامیِ کامله. (توجه بفرمایید که این خانواده کمی بیشتر از ما، متدین هستن.)

* * *

در مسیر رفتن به دانشگاه توجهم به ماشینی جلب شد که پسر جوونی راننده اش بود و در کنارش خانوم چادری ای نشسته بود. نگاهم به پشت صندلی کمک هم جلب شد. آقای A.خـ.oo.ـند میانسالی نشسته بود و همون جا بود که فهمیدم اون آقا عجب همسر دوستِ غیوری هست.

* * *

نتیجه می گیریم که حتی یه A.خـ.oo.ـند در مورد این که "خانوم ها مقدمند" بیشتر از پسر دایی مامان من می فهمه.    

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 8:44  توسط مریم  | 

تنها بودم؛ توو خونه بزرگی که دو تا آدم بزرگ داشت و من تنها بچه ساکت اون خونه که تنها سرگرمیش بازی با قارچ خور میکروش بود. همیشه عروسکام رو می چیدم و روسریم رو سرم می کردم و می شدم خانوم معلم اونا. نه این که فقط معلمی رو دوس داشتم و نه این که فقط بزرگ تری کردن رو، دوست داشتم یکی رو داشتم. یکی که تمام لحظه هام باهاش پر شه. یکی که بتونم باهاش بچگی کنم. یکی که باهاش خاله بازی کنم یا تیله بازی؛ شایدم دراز بکشیم و دفتر نقاشیم رو بذارم جلوش و من توو صفحه راستی نقاشی بکشم و اون توو سمت چپی؛ حتی گاهی با هم دعوا بکنیم؛ حتی یکی باشه که بخوام سر مالکیت عروسکام باهاش حرف بزنم و از داشته هام دفاع کنم.

* * *

علی زمانی به دنیا اومد که من خیلی وقت بود بزرگ شده بودم. خیلی وقت بود که کتابی حرف زدن رو یاد گرفته بودم و سریالای اجتماعی می دیدم. داستانای طلاق و ازدواج رو توو مجله ها می خوندم. من فقط ۸ سالم بود وقتی علی به دنیا اومد ولی من بی بچگی کردن، بزرگ شده بودم.

* * *

علیِ من زمانی به شیطونیاش رسید که من چند سال بود واسش نقش مادر دوم رو بازی می کردم. از صبح تا شب پیشش بودم. غذاش رو گرم می کردم، سرش رو گرم می کردم و گاهی هم دلش رو. نتونستم باهاش بازی کنم. نتونستم همبازی ای باشم واسش تا اونم مثه من با خیالش زندگی نکنه.

* * *

علیِ من، یه دونه برادر من، ۱۴ سالش شده. توو این ۱۴ سال سعی کردم فقط واسش بزرگ تری نکنم. اولاش سخت بود ولی بعد دستم اومد. فهمیدم که کِی باید بهش اخم کنم و کِی مهمون یه لبخندش کنم. فهمیدم که کِیا دلش می خواد یه روز بی مامان و بابا بریم بیرون و تا شب بچرخیم و شام رو بیرون بخوریم. فهمیدم که نباید اون زمانا که مامان و بابا، دعواش می کنن تنهاش بذارم. نباید بذارم فک کنه توو سخت ترین شرایط تنهاست. اشکال نداره اگه گاهی میوه رو واسش پوست کنم و لیوان شیر و بیسکویتش رو تا اتاقش ببرم. نباید بذارم فک کنه کسی به فکرش نیست.

* * *

هیچ وقت بهش نگفتم که "علی، دوسِت دارم." روم نشده به گمونم. مردی شده واسه خودش. دوست نداره خیلی ببوسمش و توو بغلم بچلونمش. 

* * *

علی عزیزم، یه بار که داشتی به خاطر این مسئله گریه می کردی می خواستم دلداریت بدم ولی نشد، خودم زدم زیر گریه. اومدم آرومت کنم ولی نشد. دیگه گریه نکن. دلم فشرده می شه وقتی گریه تو رو می بینم. منو ببخش به خاطر تمام لحظه هایی که باید برات خواهری می کردم - و نه بزرگ تری - و نکردم.

 

پی نوشت: "زندگی با چشمان بسته" ساخته رسول صدرعاملی، امشب چه کردی با دل من ...   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 22:39  توسط مریم  | 

زمان های کودکیم فکر می کردم که ما از ناف مامانامون میایم بیرون. یعنی راستش تنها جایی که محتمل بود از اونجا خارج بشیم اونجا بوده که می تونسته در زمان وضع حمل به طرز شگفت آوری بزرگ بشه و یه بچه با قد و هیکلِ هر چند نیم وجبیش از اونجا بزنه بیرون. به همین خاطر اون زمان ها که دیگه خودم به تنهایی و بدون حضور هیچ کمکی، رهسپار حموم می شدم نافم رو سوراخ می کردم از بس انگشت می کردم توش تا ببینم جز اون موجودات کوچولوی سیاه رنگ، می تونم چیز دیگه ای هم ازش خارج کنم یا نه.

* * *

کمی بعد تر از اون دوران، بر آن شدم تا بفهمم این که می گن "آقای سیبیل از بناگوش در رفته، بچه ی ناف تهرونه" یعنی چی؟! یعنی دقیقا کجای تهرونه که می تونه به مثابه یه ناف عمل کنه و چنین شیرمردانی رو بپرورونه؟

* * *

کمی بعد تر در پی حرف های مردم که می گفتند "زهرای فرانسه رفته، انگار که از ناف آسمون افتاده" باز هم کنجکاو شدم بفهمم که این جمله چه معنی ای می ده؟! نه این که نمی فهمیدم ها، نه، خیلی هم می فهمیدم معنی این جمله اصلا خوشایند نیست ولی خب علامت سوال در ذهنم همچنان وجود داشت.

با گذشت این همه سال هنوز هم نفهمیده ام که آیا تصورات من مبنی بر توانایی باروری ناف درست از آب در آمده یا هنوز هم که هنوزه مردم نمی دونند که ناف فقط یه سوراخ کوچیک پر از جونورای ریز و سیاهه؟! حالا چه ناف من، چه ناف تهرون و چه ناف آسمون!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 7:18  توسط مریم  | 

وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان بدهی.
وقتی بزرگ می شوی خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان برنگشته.
فکر می کنی آبرویت می رود اگر یک روز مردم -همان هایی که خیلی بزرگ شده اند- دلشوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند.
وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید در نیاید؛ حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه ی خورشید را از نزدیک ببینی.
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته؛ حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشک های آسمان را پاک می کردی.
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود، آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چی بازی می کنند.
آن ها آن قدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه -همبازی قدیم تو- آن قدر کم رنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی.
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه ی تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشم هایت را گم کرده ای و دست هایت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای.
آن روز دیگر خیلی دیر شده ....
فردای آن روز تو را به خاک می دهند و می گویند : "خیلی بزرگ شده بود."

* * *

این پست تقدیم می شود به مردانی که بزرگیشان را با کتک زدن زن هایشان به رخ می کشند.

تقدیم می شود به زنانی که بزرگیشان را با فراموش کردن همسر و فرزندانشان نشان می دهند.

تقدیم می شود به پسرانی که بزرگیشان را با زدن حرف های قلمبه و کوچک کردن دیگران به رخ می کشند.

تقدیم می شود به دخترانی که بزرگیشان را با امتحان پسرهای مختلف و خالی کردن آن ها نشان می دهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 18:50  توسط مریم  | 

پدر جان و مادر جانمان هر دو در یه فصل (پاییز) و در یه بازه زمانی مشخص (جمعه تا یک شنبه) برای انجام عملیات مقدس ماموریت عازم دو نقطه متفاوت شدند. حتی نقطه ای که مادر جانمان عازم آن جا بود گرم تر از نقطه ماموریتی پدر جانمان بود.

ولی مامان جانمان این جوری رفتند

و

پدر جانمان این جوری.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 17:7  توسط مریم  | 

روزی را تصور کنید که برای خرید جنس واجب دوره زهرماری ماهیانه، عازم داروخانه شده اید و دل دل می کنید که خدا شانس بدهد و یک نایلون مشکی در آن داروخانه برای شما باقی مانده باشد تا بتوانید جنس مورد نظر را در آن قرار دهید. می زند و تحویل دار به شما نایلونی می دهد که پر از نقش و نگار است و شما خوشحال می شوید و خدا را شکر می کنید که باز همین، بهتر از یک نایلون شفاف سفید است.

در خیابان با نگاه های پرسش گرانه عابرین مواجه می شوید که مانند ندید بدیدان نگاهتان می کنند. 

به منزل که می رسید در آینه نگاهی به خودتان می اندازید که ببینید قیافه تان تغییر خاصی کرده یا خیر. بعد از آن که در خودتان چیزی نیافتید، به نایلونِ موجود در دستتان نگاهی می اندازید و می بینید که:

  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 21:59  توسط مریم  | 

ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود و گفتن که سگ من نبود؛

ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد؛

ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بی احساس عشقی، او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمت؛

ساده است لغزش های خود را شناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من اینچنینم؛

ساده است که چگونه می زی ایم،

باری زیستن سخت ساده است و پیچیده تر هم.*

* * *

مغز یخ کرده من رو ببخشایید که یارای سخن گفتن نداره. جمله آخر همون جمله ایه که این روزهای منو متوقف کرده یا شایدم داره تند و تند جلوش می بره.

 

*: احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 19:30  توسط مریم  | 

در بچه گی ها که هنوز عقلم به اندازه فندق بود و قدم به اندازه شمشاد، شوهری داشتم که نه فلانی جان صدایش می کردم، نه فلان خان. صدایش می کردم: بابای بچه ها.

و از آن جایی که دو دختر داشتم که نام اولیش مرجان بود و نام دومیش را به خاطر نمی آورم و فقط می دانم که نامش با میم آغاز شده بود - به واسطه هم خوانی با اسم مادرشان که من باشم - شوهرم را بابای مرجان صدا می زدم.  

* * *

خاله و دایی نازنینی داشتم (هنوز هم دارمشان) که صدای من رو لحظه به لحظه ثبت کردن. مکالمه زیر، من هستم در نقش مامان مریم و دایی ام در نقش بابای مرجان.

  مریم کوچولو در نقش مامان مریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 7:13  توسط مریم  | 

منزل یکی از اقوام مذهبی نه چندان نزدیکی رفته بودیم که بنا به شرایط کاری پدر خانواده مجبور به تغییر مکان زندگی از تهران به نوشهر شده و حدود دو سه ماهی بود که اونجا مستقر شده بودند. بعد از باز شدن یخ دو خانواده، من به همراه دختر خانواده به اتاقش رفتیم. مکالمه زیر قسمتی از صحبت های ما بود:

اون: این جا خیلی اوضام خوب نیست. از اون موقع که اومدم فقط تونستم با سیزده نفر دوست بشم.    

من: .

اون: می خوای عکساشونو ببینی؟

من جلوی اون: آره. ببینم. (من توو دلم: الهی بمیرم. چه قدر بهت سخت گذشته.)

 و اون جا بود که فهمیدم هر آدمی می تونه علاوه بر داشتن کلکسیون تمبر، عطر، اسلحه و هزار تا چیز دیگه، کلکسیونی از عکسای د.و.سـ.ـت پـ.ـسـ.ـر.ا.ش داشته باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 20:13  توسط مریم  | 

هنگامی که تصویر زیر را می بینید، اولین چیزی که به ذهنتان می رسد چیست؟

آ.لـ.ـت مـ.ـر.د.ا.نـ.ـه

 

و به هنگام دیدن تصویر زیر به یاد چه می افتید؟

آ.لـ.ـت ز.نـ.ـا.نـ.ـه

 

این پاسخ ها، متعلق به یک مفسر دینی است. (و این تفسیر واقعیت دارد.) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 17:4  توسط مریم  | 

با پوزش از تمام مادران و پدران دنیا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:40  توسط مریم  | 

چیزهایی بود که آن جا دیدم و این جا هم دیده بودم؛ مثل رد شدن بی هوای عابران پیاده وقتی چراغ مربوطه شان قرمز است.

چیزهایی بود که آن جا ندیدم و این جا دیده بودم؛ مثل طعنه زدن بی شرمانه مردان قلدر در مترو.

چیزهایی بود که آن جا ندیدم و این جا هم ندیده بودم؛ مثل یک قیمت ارزان برای حمل و نقل، برای غذا، برای لباس.

ولی در ادامه گوشه ای از چیزهایی می آید که آن جا دیدم و این جا ندیده بودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 12:56  توسط مریم  | 

باران خوب است ولی نه برای زاغه نشینی که وفور نعمت برای بالایی ها برایش به مصداق خانه خراب کن است.

باران خوب است ولی نه برای پلیسی که سر چهارراه در میان انجام وظیفه، به دلیل خیس شدن بیش از حد و بخار شدن آب باران از روی لباسش، مشغول لرزیدن به خود است.

باران خوب است ولی نه برای کسی که ام اس دارد و راه رفتن روی زمین لغزنده برایش به  منزله گذر از اتوبان بدون پل عابر پیاده است.

باران خوب است ولی نه برای کسی که دمپایی های پاره پوره و کفش های سوراخ دارد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 9:45  توسط مریم  | 

زمان افطار، مامان جان طبق معمولِ همیشگی شروع به خواندن دعاهای زیر لبش کرد و بعد، زمانی که اون دعاها به پایان رسید، مشغول برشمردن مزایای ماه رمضان بود که به این جا رسید: "این ماه به قدری خوبه که میزان جرم و جنایت هم پایین میاد."

و برادر گرامیمان نه گذاشت و نه برداشت و گفت: "به خاطر معنویات این ماه نیست، به خاطر اینه که دیه دو برابر شده."

 

هر چند که پس از تحقیقاتی کوتاه به این نتیجه رسیدیم که ماه رمضان از ماه های حرام محسوب نمی شه (ماه های حرام عبارتند از: رجب - محرم - ذیقعده - ذیحجه)، با این وجود به داشتن چُنین برادر نکته سنجی می بالیم!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 21:55  توسط مریم  | 

"یکی از شخصیت های شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما. خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره توو صف بگه ما مشتری شما هستیم."

 

تحلیل من:

باز هم شمایید آقای مهندس؟! شما از کی تا به حال این قدر خواستنی شده اید که برایتان زنبیل می گذارند و جا می گیرند؟ آخی! همان یک نفر کفایت می کند یا باز هم مشتری دارید؟

 

تمام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 0:7  توسط مریم  | 

"آمریکا به ایران حمله نمی کند؛ چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم."

 

تحلیل من:

ناطق محترم که راس هرم هستی و نام آشنا برای همه؛ من هم مهندسم. ولی نمی دانم چرا به این عنوان نمی نازم. مهندس و تحلیل گر دو شغل جداست آقای مهندس! صرفا تحلیل یک موضوع به عمل نمی انجامد آقای مهندس! صرفا منجر به شروع نشدن جنگ نمی شود مهندس! آقا! آقای مهندس!

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 7:54  توسط مریم  | 

"کوندالیزا رایس یک پیر دختر آمریکایی ولگرد است که ناکامی های جـ.ـنـ.ـسـ.ـی وی موجب عقده شده است."

 

تحلیل من:

پناه بر خدا! کلمه ناکامی جـ.ـنـ.ـسـ.ـی را از کجا شنیده اید ناطق محترم؟ مگر هنوز هم منابع اطلاعاتی این چنینی وجود دارند که فـ.ـیـ.ـلـ.ـتـ.ر نشده باشند؟ پیر دختر چه کلمه ای است؟ مگر دخترانی به همین سن در همین جامعه خودمان وجود ندارند که هنوز هم به کام دلشان نرسیده اند؟ چه کسی را مسخره می کنی وقتی ولگردان جامعه تو همه معتادند و ولگردان آن ها وزیر امور خارجه USA و غیره؟ اول فکر، بعد سخن!   

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 5:8  توسط مریم  | 

"در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن به دست نامحرم مداوا شود."

 

تحلیل من:

اصولگرای محترمی که افاضه فرموده اید زمانی که به دست هم جنسان ترسوی خودتان مُردید آن دنیا با هم حرف می زنیم.(بس که بانوان جراح ترسو و بی عرضه هستند.) شاید هم می خواهید فرهنگ ازدواج را رواج دهید و پیش از هر عمل جراحی و مداوایی صیغه موقت جاری کنید. مایه افتخارید که اینقدر به فکر مشکلات موجود در جامعه هستید.  

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 0:8  توسط مریم  | 

"حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان می شود."

 

تحلیل من:

ناطق محترم، در جایی که شما درس می خوانده اید جنس نرم هم بوده است؟

در جایی که شما درس می خوانده اید جنس نرم نبوده. پس باید بدون مشکلات ناشی از حجاب، درستان را مثل بچه آدم خوانده باشید و معدل های همه تان بی چون و چرا بالا باشد.

حال سوالی که پیش می آید این است با این معدل های بالا، چرا هم چنان نادان باقی مانده اید؟ 

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:48  توسط مریم  | 

"بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل می شود."

 

تحلیل من:

خانم دکتری که این نطق را فرموده اید، دکترای چه دارید را نمی دانم ولی برای اطلاعات عمومی هم که شده قبل از افاضاتتان یک دوری در همین اینترنت خودمان بزنید و در سایت های علمی ای که هنوز فـ.ـیـ.ـلـ.ـتـ.ـرشان نکرده اند غده هیپوفیز را search کنید. بعد از آن که خواندید احتمالا شما هم مثل من متوجه خواهید شد که اختلال ترشح در غده هیپوفیز باعث بالا و پایین شدن مجموعه ای از هورمون ها می شود؛ مثلا باعث افزایش هورمون رشد در کودکی منجر به ژیگانتیسم (غول آسایی)، در بزرگسالی منجر به آکرومگالی (بزرگی غیر عادی بخش های پایانی بدن مانند بینی و آرواره و انگشتان دست و پا)، کمبود هورمون رشد در کودکی منجر به نانیسم (کوتولگی)، افزایش ترشح پرولاکتین در زنان منجر به ناباروری و آمنوره (عدم خونریزی در زمان قـ.ـا.عـ.ـد.گـ.ـی) و در مردان منجر به ژنیکوماستی (بزرگ شدن پـ.ـسـ.ـتـ.ـا.ن مردانه) و کمبود هورمون ضد ادراری منجر به دیابت بی‌مزه می‌شود. می بینید؛ حتی پس از بررسی های خیلی دقیق و موشکافانه هم هیچ جوره نمی توان غده هیپوفیز را به تولید مثل آن هم در مردان ربط داد. علاوه بر این، بدحجابی زنان هیچ گاه باعث فعال شدن غده هیپوفیز نمی شود. چون غده هیپوفیز فعال خدایی هست! اصلا تا به حال ضرب المثل گ...ز چه ربطی به ش...ه دارد را شنیده اید؟ 

 

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 7:11  توسط مریم  | 

"گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، د.و.سـ.ـت د.خـ.ـتـ.ـر و د.و.سـ.ـت پـ.ـسـ.ـر بگیرد."

 

تحلیل من:

حـ.ـضـ.ـر.ت آ.قـ.ـا.یـ.ـی که افاضه نموده اید، آیا شما نیازهای انسانی - گروه نیازهای جسمانی اولیه را می شناسی؟ محض یادآوری این گروه شامل نیاز به غذا، پوشاک و مسکن و تابوی نیاز جـ.ـنـ.ـسـ.ـی و غیره است. پس اگر متوجه شده باشید نیاز به مسکن و جـ.ـنـ.ـس مـ.ـخـ.ـا.لـ.ـف دو قضیه جداگانه است. هم چنین لازم است متذکر شوم گرانی خانه صرفا به مسکن نگرفتن ربط دارد و نه به دوست دختر / پسر گرفتن. (همان گ...ز چه ربطی به ش...ه داردِ خودتان را عرض می کنم.)   

 

ادامه دارد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:32  توسط مریم  | 

از در حموم خارج شدم.

بابا: آب سرد بود؟

من: نه. چه طور؟

بابا: آخه زود اومدی بیرون!

 

بنده خدا ها عادت ندارن من بعد ده دقیقه از اون مکان خارج شم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:27  توسط مریم  | 

زوجی را آورده اند که پنج قلو دارد و زوج دیگری را آورده اند که فرزندی ندارد.

مادر پنج قلو با بلاهت تمام جلوی زنِ بی فرزند می گوید: "لذت بخش ترین کار بزرگ کردن بچه است." و زنِ بی فرزند به زمین خیره شده است.

در آخر برنامه، مجری گرام از زن بی فرزند می پرسد: "آیا حرف های ما ناراحت کننده بود؟" و من برای بار هزارم به مردانِ نادان در امور زنانگی لعنت می فرستم که این چه سوالی است که پرسیده. کدام زنی است که از بارور نشدنش ناراحت نشود!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 18:37  توسط مریم  | 

دوست داشتم قدیم ندیما بود و مردم صرفا از تلفن برای اراجیف گویی استفاده نمی کردن. زنگ می زدن و با صدای خواب آلودشون می گفتن: "خانواده محترم، تا اذان صبح نیم ساعت مونده."

دوست داشتم خونه ها هنوز خونه بودن و نه آپارتمان، تا می شد توو خنکای سحر، سفره سحری رو توی حیاط پهن کرد و با خیال راحت شروع به خوردن کرد تا دم اذان.

دوست داشتم همه همون طوری که حرص خوردن نذری رو دارن، ولع نخوردن رو هم داشتن تا "بنگویم از آدم هایی که هستند که با تاکید می گویم وجود دارند همین جا، همین گوشه کنار ها... هستند که سنگ ببندند به شکمشان تا گرسنگی را ندانند! آن وقت عده ای بیایند ماه رمضان را به سخره بگیرند که تحمل نداریم و گرسنگی توان کار کردن به ما نمی دهد... گرسنگی بکشیم که چه؟! که بفهمی درد گرسنگی هم وجود دارد... بفهمی هستند کسانی که با هفتاد سال سن باربری می کنند در بازار و یک روز تمام گرسنه بوده اند چون چیزی برای خوردن نداشته اند... بفهم خب!" (پیشنهاد اکید می کنم آخرین پست نسرین را بخوانید.)

دوست داشتم هنوز همه مثل مینا، دغدغه این که توی خانه هایشان برای امواتشان (و نه الزاما امواتشان، فقط برای راه افتادن بوی آرد سرخ شده ی حلوا و زعفران و هلِ شله زرد) در روزهای خاصی مثل روزهای رمضان حلوا و شله زرد بپزند بیشتر وجود داشتند.  

دوست داشتم هنوز کسانی مثل گلابتون بانوی خودمان با وجود مشغله کاری بی نهایت زیاد و رفتن به دادسراها و سر و کله زدن با یک مشت آدم قانون ندان، ساعت ۴:۴۰ دقیقه به روز می شد تا بنویسد:

"خدایا

سخت دلتنگ آغوشتم

بغلم می کنی؟"

دوست داشتم افرادی مثل اونایی که من و من گفتن بیشتر باشن که "حتی اگر روزه می گیرید هم همیشه مقداری خوراکی همراه داشته باشید؛ چون ممکن است به بینوایی بربخورید که از گرسنگی رو به موت است و حسب اتفاق خوردنی هم در بساطش نیست.
نمی دانید چه لذتی دارد که بعد از سیر شدن می گویند: خدا خیرت بده."

دوست داشتم هنوز افرادی بودند مثل کیامهر خان خودمان که از گفتن "لب های کبره بسته از تشنگی و دهان بدبو از معده خالی" ابایی ندارند. البته افتخاری هم نیست ولی لااقل نوشتنش را موجب ریزش خواننده نمی داند.

دوست داشتم هنوز افراد زیادی نظیر بابای من بودن که سحرها برای دخترشون سحری گرم می کنند و صبح ها برای پسرشون میز صبحانه رو می چینند.

دوست داشتم سحرها که بلند می شدم چراغ های بیشتری از برج های چند بلوکیِ چند طبقه ایِ دور و برمان روشن باشد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 6:28  توسط مریم  | 

روز - داخلی - شرکت محل کارآموزی

+ ولشون کن آقا. اینا بیست میلیونم واسشون پولیِه.

 

نتیجه گیری: در این زمونه بیست میلیون واسه بعضیا پولی نیست و واسه بعضیا به اندازه یه خزانه پادشاهی ارزش داره. متنفرم از آقای +.  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 10:25  توسط مریم  | 

روز، داخلی، مراسم ختم سوره انعام

+ "وَ مِن آیَتی ..."

- "آیاتی"

+ توو قرآن من "آیَتی" نوشته.

*  و بعد .

 

پی نوشت:

+: کسی که داشت قرآن می خوند.

-: خانوم مجلس!

*: من.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 8:15  توسط مریم  | 

روز، داخلی، شرکت محل کارآموزی

- در جهت احقاق حقوق ما، قرار بود با هم شام بخوریم.

+ ... (حدس می زنم گفته: خانومتون ناراحت نمی شه؟)

- خانومِ من ناراحت نمی شه.

+ ...

- شما شوهر داری؟

+ ... (حدس می زنم گفته: خیر.) 

- چه خـــــیری. مثل ملاها گفتین.

+ ...

- خلاصه یه شب زنگ می زنم شام بریم بیرون.

+ ... (حدس می زنم گفته: چشم.)

- چشمِ از اون وعده های سر خرمن نباشه.

+ ...

- پس بهتون زنگ می زنم.

 

پی نوشت:

-: یه آقای مهندس میانسال که همسر و فرزندانش خارج از کشور هستند.

+: یه خانوم که حدس می زنم کارمند آژانس مسافرتی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 23:41  توسط مریم  | 

اينجانب يك دختر، با تحصيلات مكفي

در پي كارهاي جنب و جوشي

 

اگر كِيسي سراغ داري

كامنت خصوصي بذاري

 

پي نوشت: پست فوق كاملا جدي است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 11:18  توسط مریم  | 

به طور کلی، هر حرفه باید دارای وِیژگی های ذیل باشد:

۱. مشتمل بر مجموعه ای از مهارت های فنی و دانسته های نظری باشد؛

۲. مستلزم رعایت ضوابط اخلاق حرفه ای باشد؛

۳. از تشکیلاتی با قدرت تنبیه یا اخراج افراد فاقد توانایی حرفه ای و صلاحیت اخلاقی برخوردار باشد؛

۴. برنام های آموزشی ضمن خدمت، برای افراد شاغل در آن حرفه، قابل ارائه باشد.

با توجه به این که شغل مدیریت از دو ویژگی اول و چهارم برخوردار است ولی فاقد ویژگی های دوم و سوم است، نمی توان آن را در شمار مشاغل حرفه ای قرار داد.*

پی نوشت: دقت بفرمایید که مدیران ملزم به رعایت ضوابط اخلاق حرفه ای نیستند. به علاوه مدیران فقط تشویق بلدند و با مفاهیمی چون تنبیه یا اخراج بیگانه اند. نتیجه می گیریم مدیران ما تمام اصول مدیریت را رعایت می نمایند.

*: کتاب "مبانی سازمان و مدیریت" / نوشته ی دکتر علی رضائیان 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 11:21  توسط مریم  | 

دقت کردین وقتی در Yahoo، حساب کاربری جدیدی ایجاد می کنیم، رنگ انتخاب شده ی پیش فرض آبی است؟

یا چرا در Google، به هنگام ورود بلافاصله با رنگ آبی مواجه می شیم؟

F.a.C.e.B.o.O.k هم که دیگه روو دست همه آبی مَدارا بلند شده.*

یکی از دلایلش اینه که شبکیه چشم انسان به نور آبی کمتر واکنش نشون میده و همین باعث می شه مغز احساس آرامش بیشتری کنه. تصویر زیر اثباتی بر این مدعاست.

  پی تصویر نوشت: اکثر brandهای معروف متمایل به آبی هستند.

*: طراح وب سایت ف.ی.س.ب.و.ک کوررنگی در دو رنگ قرمز و سبز دارد. به همین دلیل این سایت را آبی پوش کرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 19:17  توسط مریم  | 

ابتدا خود را می آرایند (آن هم با چه لبخندهای نمکینی) 

و  سپس فوکول هایشان را بیرون می گذارند.

بعد دختر مردم را ارشاد می کنند که "بَکِش پایین خواهر". (یعنی روسریت / شالت / مقنعه ات را پایین تر بیاور.)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 18:17  توسط مریم  | 

چهار سال پیش در چنین موقعیتی بودم:

خدا رو هزار مرتبه شکر که اون دوران طلایی(!) تموم شد و کنکور دیگری در راهه.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 9:20  توسط مریم  | 

برادرم به من می گه: ما مردا به ریش و سیبیلمون می نازیم. شما زنا چی دارین که بخواین بهش بنازین؟!

* * *

خانوما کلا عادت دارن که نذارن مو به تنشون بمونه.

اما این آقایون (خصوصا بازیگرانِ در حین ایفای نقش و ورزشکارانِ حاضر در مسابقات)؛

نمی دونم چرا حتی موهای زیر بغلشونم نمی زنن. مگه این موها هم باعث افزایش اقتدار و مردونگی می شه؟!

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 18:6  توسط مریم  | 

سریالی را در نظر بگیرید که در ۴۰ قسمت گذشته اش هیچ صحنه ی نامناسبی نداشته است. انتهای صحنه بدش گرفتن دستان همدیگر آن هم پس از کسب اجازه از این طرفی ها و آن طرفی ها بوده است.

حالا تصور کنید سر قسمت ۴۱ سفره انداخته اید و مادربزرگتان، همان فردی که دیدن نمایش لباس آقایان را هم مجاز نمی داند و پدر بزرگتان، همان فردی که کمی روشنفکرتر از مادربزگتان است، مهمان شما هستند. درست سر همین قسمت باید آقای نقش اول سریال مست لایعقل بشود و دخترکی هم آویزان گردن طرف. تمام این اتفاق ها هم در اتاقی درون یک هتل باشد که تمام شرایطش مهیاست.

آن وقت شما چه می کنید؟

الف - بدون هر گونه دغدغه ای، به خوردن شام ادامه می دهید. 

ب - بلافاصله کانال را عوض می کنید و در دل خدا خدا می کنید که کانال پاستوریزه بعدی هم، امشب دچار تحول نشده باشد.

ج - خودتان را به کوری و کری می زنید و به ادامه خوردن شام (همان زهرمار) می پردازید.

د - در حالی که دنیا در مقابلتان تیره و تار شده است، فقط استغفرالله گفتن مادربزرگتان را می شنوید.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 15:51  توسط مریم  | 

از سیمون بولیوار چه می دانیم جز نام بلواری در شمال غرب تهران؟

از چه گوارا چه می دانیم جز عکسی روی تی شرت هایمان؟

از زاپاتا چه می دانیم جز نام یک ساندویچی؟

ما چه قدر می دانیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 20:36  توسط مریم  | 

می گن چرا روز زن داریم و روز مرد نه؟

               چرا روز دختر داریم و روز پسر نه؟

دلیلش رو بخونید:

"آدم: بعد از این همه سال، فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم، زندگی کردن بیرون از بهشت، اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن توو بهشت، اما بدون اونه! اولش فکر می کردم خیلی حرف می زنه، اما الان اگه اون ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می شم. چقدر شیرین بود اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا رو به من نشون داد." *

 عکس نوشت: هدایای روز زن و روز پدر در تصویر با رنگ سفید مشخص شده است. روزتان پیشاپیش مبارک!  

*: کتاب "خاطرات آدم و حوا" / نوشته ی مارک تواین       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 8:13  توسط مریم  | 

+ بابک جهان بخش رو دوست داری؟

- نه مامان، من قصد ادامه تحصیل دارم.    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 8:0  توسط مریم  | 

یک روز خبر می رسد که در روز روشن، جوانی را در میدان کاج چاقو زده اند و صدها نفر جان دادنش را تماشا کرده اند و حتی یکی شان هم همت نکرده او را نجات دهد.

روز دیگر می خوانیم که دختر بچه هشت ساله ای آنقدر از دست ناپدری اش کتک خورده که پیکر نیمه جانش به بیمارستان رسیده است.

امروز هم مژده می رسد که کلکسیون شرمساری های ملی مان دارد تکمیل می شود: با آمبولانس بیمار آورده اند و در کنار جاده رهایشان کرده و گازش را گرفته و رفته اند!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 8:4  توسط مریم  | 

توو یه روز زمستونی، ساعت ۶ صبح که هنوز خروس هم تلو تلو می خوره، افغانی ای رو دیدم که داشت وضو می گرفت.

فردای اون روز زمستونی، ساعت ۶ صبح همون افغانی مشغول مسواک زدن بود.

 

با این که افغانستان را به هیچ می انگارم ولی جدا به این افعانی غبطه خوردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 21:28  توسط مریم  | 

فرقی نداره کارگر ساختمونی یه ساختمون تو الهیه باشی یا جوادیه؛

در هر حال

اُملت

وعده غذایی اصلیت محسوب می شه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:43  توسط مریم  | 

امروز مردی را دیدم که داشت ناخن هایش را کوتاه می کرد ولی با دَم باریک!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 16:35  توسط مریم  | 

م...ک:

"واقعا تشکر می نماییم که ما رو با لگد از لینک هاتون انداختی بیرون! "

 مریم: موقع لینک کردن (و حذف از لینکدونی) اجازه نمی گیرم و موقع لینکاندنم (و حذف از لینکدونی بقیه) هم توقع اجازه ندارم. شما رو هم از لینکدونی پاک نکرده بودم ولی بعد از گذاشتن چنین پیامی مسلما حذفتان کردم؛ چون دوستی ای که بخواهد با گرو و گروکشی شروع شود، همان بهتر که شروع نشود.  

 

پ...ر پ...ا:

"مرسی مریم عزیز. می دونستی زیباترین اسم دنیا رو داری؟! : )"

 مریم: ممنون بابت اظهار لطفت. واقعا خوشحالم که از بین ۱۶۹۵۵۱۷ نفر آدمی که اسمشون مریمه، من هم یکی از اونا هستم.

 

م...د:

"مریم! دیوونه خیلی بی تربیتی. الان دوستات نظر منو بخونن به خودت گیر نمیدن؟! قزوینی"

 مریم: بابا مگه هر گردی گردوه؟! (مگه هر قزوینی ای، فرصت طلبه؟!) [نیشخند]

 

e...s:

"سلام مریم. خوبی؟ وبلاگ خوبی داری ولی بی خیال شو. من خودم سایت داشتم. دیگه به این آخرا که برسی دیگه حال و حوصله ی نوشتن رو نداری. اگه خواستی با باحال ترین پسر دنیا درد و دل کنی، فقط اس ام اسی ساعت 23.30 به بعد 0936372۰66۰"

 مریم: فعلا که به کوری چشم حسودان، وبلاگ نویسی رو دوست دارم و می خوام ادامه بدم. باش تا بهت اس ام اس بزنم اخوی!

 

ا..ر:

"داشتم وبلاگ مریم را می خواندم و کامنت شما و اشاره ای که کرده بودی به کسی که همیشه از بچه و شوهر گلایه می کند. یادم هست قبلا هم توی وبلاگ مریم راجع به همین وبلاگ مطلب گذاشته بودی که همیشه دارد غر می زند و می ناله از بچه داری. دوست داشتم بگویم شما چقدر تجربه زندگی داری؟ چند ساله هستی؟ از ریز مسائل خصوصی زندگی دیگران از طریق وبلاگ و چند خط نوشته خودشان چقدر سر در می آوری؟ کلا اصلا به شما چه ارتباطی دارد اگر کسی از شرایطی که به نظر شما ایده آل هم هست می نالد. شما منتقد وبلاگ ها هستی؟ چطور آدم ها یا آدمی را که نمی شناسی با دیگران مقایسه می کنی و کلا این موضوعات به شما چه ارتباط دارد؟ تعجب می کنم از اینکه توی نت هم همچین برنامه هایی هست.
مسائل را پیچیده می کنی. بلاگی را که دوست نداری نخوان و در مورد حریم فکر دیگران به این راحتی نظر نده. یادت باشد که قرار نیست همه با منطق و نگاه تو زندگی کنند و تو قبولشان داشته باشی."

مریم: وبلاگتون رو می خوندم ولی به دلیل غر غرهای بی حد و حصرتون دیگه نخوندمتون، چون روحیم خراب می شد ولی به شما کوچکترین حرفی نزدم، چون وبلاگ مال شماست و دلیلی نداره که مطابق سلیقه من پیش بره. دقیقا چون به من ارتباطی نداشت دیگر نخواندمتان. مقایسه گاهی خوب است. گاهی با آدم هایی که وضعیتی بهتر از تو دارن و گاهی با آدم هایی که وضعیتشون بهتر از تو نیست. شما حتی اگه مقایسه کوچکی بین زندگی خودتون و دیگران می کردین (منظور چشم و هم چشمی و سایر چیزها نیست) متوجه می شدید که در کنار این نالان بودن ها، باید گاهی هم خدا رو بابت خیلی چیزایی که دارین شکر کنین. در ضمن شما در وبلاگ شخص دیگری به صورت علنی و در وبلاگ خودم به صورت غیرعلنی، حرفایی رو زدین که بسیار خوشحال شدم که رابطه مجازی ای با شما شکل ندادم. در ضمن یادتون باشه که بیان کردن اشکالات کسی در جمع، مطمئنا باعث کوچک کردن اون فرد می شه. خوشحالم که با وجود سن کمترم نسبت به شما و با وجود تجربه کمترم نسبت به شما، این نکته رو می دونم.     

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 9:1  توسط مریم  | 

آخه برادر من چه اصراریه وقتی ویژگی های یه خواننده رو نداری، بری خواننده بشی؟ حداقل یه خواننده باید سین ِش نزنه تا بتونه شعر رو به خوبی ادا کنه، حالا چه شعر حافظ و سعدی باشه، چه جفنگیات امروزی.

بشنوید تا باور کنید:

Arnika - Saeed Kermani

پی نوشت: یکی از جملاتِ تمرینی برای یادگیری فن بیان و گویندگی، تکرار پشت سر هم این جمله است:

امشب شب سه شنبه است

فردا شبم سه شنبست

این سه سه شب و اون سه سه شب

هر سه سه شب سه شنبست 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:45  توسط مریم  | 

آپارتمان ۳ خوابه، سعادت آباد

اجاره فقط به دختر مجرد

پی نوشت: یهو بگو دوسـت دخـتـر می خوای دیگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:18  توسط مریم  | 

خدایا؛

قربونت بشم، نمی خوای به این عزرائیل یه مرخصی بدی؟

بابا هم پدر اون در اومد از بس جون گرفت، 

     هم پدر ما [آدما] در اومد از بس جون دادیم.

     پدر ما در اومد از بس خبر جون دادن عزیزی رو شنیدیم.

     پدر ما در اومد از بس گفتیم: ایشالا تو شادیا ببینیمتون.

     پدر ما در اومد از بس بهمون تلنگر زدی یه وقتی هم نوبت شما و عزیزاتون می شه.

خدایا؛

یه مدت بی خیال ما آدما شو.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 21:27  توسط مریم  | 

یهو گفتم: خدایا شکرت!

دخترِ ردیف جلو برگشت و نگام کرد. فک کنم خودشو با خدا اشتباه گرفته بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:0  توسط مریم  | 

این روزها برای قبول شدن در آزمون ورودی دبیرستان ها هم معلم خصوصی می گیرند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:42  توسط مریم  | 

همسایه این وری در حال روضه خوندن واسه شهادت حضرت فاطمست؛

همسایه اون وری در حال بزن و برقص واسه مراسم پاتختی.  

از این گوشم روضه می ره تو و از اون یکی آهنگ. خدایا ختم به خیر کن!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:47  توسط مریم  | 

آقا نشد ما یه بار گریه کنیم این پدر عزیزتر از جونم چشاش پر از اشک نشه و بغضش نگیره. آخه این چه وضعشه؟! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:6  توسط مریم  | 

امروز را دوست دارم به این دلیل که بهترین ساعات عمرم به راستی همان ساعاتی بوده اند که در کلاس نقش یک معلم را بازی کرده ام.

  

زیر عکس نوشت: این نقاشی را یکی از کم سن ترین شاگردانم به من داده بود. برایم خیلی ارزشمند است هر چند که بی شباهت به من است.

 

پی نوشت: برای شیرزاد طلعتی، مردی که امشب سومین شبی است که دیگر در کنار خانواده اش نیست، فاتحه ای بفرستید. بی شک به آن نیازمند است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:26  توسط مریم  | 

نمی دونم حکمت خدا چه جوریاست که منو از دود سیگار متنفر می کنه و عاشق دود پیپ؟! همین جوری جوون مردم تحریک می شه بره دودی شه دیگه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:18  توسط مریم  | 

به ۱ می گم: مامانت اومد؟

می گه: آره. چراغ خونه برگشتش. فدای قدماش بشم.

* * *

به ۲ می گم: مامانت اومد؟

می گه: آره بابا. نمی شد حالا دو روز دیگه هم می موند؟

 

حالا من موندم با افکارم که آیا ۱ از پخت و پز و رفت و روب به تنگ اومده که اینو گفته یا ۲ از سر دلسوزی واسه مامانه اینو گفته!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 13:55  توسط مریم  | 

امروز برای لحظاتی از همه اطرافیانم متنفر شدم. 

دلم می خواد از همه شون دور باشم. چون همشون دلمو شکوندن.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 14:39  توسط مریم  | 

مامان بزرگ مامانم ۹۲ سالشه. شاید باورش سخت باشه ولی نه آلزایمر داره و نه بعد از سکته مغزیش، لمس شده. موقع حموم کردن با این پودرای موبر خودشو تمیز می کنه. واسه مناسبتایی مثه سیزده به در و چهارشنبه سوری و ...، حموم می ره و لباساشو عوض می کنه. یکی از بهترین هدیه ها واسش عطره اونم نه از اون مشهدیاش از اون خوش بوا که ماها هم می زنیم. موقع عروسی ها مامانم بندش میندازه و موهاشو و ابرواشو رنگ می کنه. خلاصه هنوزم که هنوزه واسه خودش شیرزنیه و بی نهایت زنده دل.

* * *

فاصله بین تلویزیون و مبل ها ۳ متر و خورده ایه. مامان بزرگ رو مبل نشسته بوده و داشت یکی از کانالای ف.ش.ن. رو نگاه می کرد. مامانم که کنارش نشست بلافاصله از مامانم پرسید: اینا چرا پاهاشونو این جور اون جور می کنن؟ مامانم هم با شاخای از تعجب در اومده واسش توضیح داد.

* * *

رفته بودم تا ببینمش. تا مانتوم رو درآوردم گفت: این بلوزه جینه؟ من گفتم: بله مام بزرگ. طرح جینه. از خود جین خنک تره. گفت: هر چی که هست خیلی بهت میاد. یعنی من عمرا فکرشم نمی کردم اسم جین به گوشش خورده باشه.   

* * *

من که خیلی خاطره ای باهاش ندارم ولی مامانم همیشه حتی از فکر نبودن مامان بزرگش گریش می گیره. همون طوری که من از فکر نبود مامان بزرگم دیوونه می شم.    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 20:38  توسط مریم  | 

حتی در شماره گذاری پلاک ماشین های آدم های سالم و معلول جسمی هم تفاوت قائل می شن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 12:0  توسط مریم  | 

شب - داخلی - پشت میز شام

مامان رو به بابا: یعنی می گی چه جوری می شه به خانوم م.پ کمک کرد؟

بابا: نماز شکر بخون.

مامان: واسه این که افتاده زندان نماز شکر بخونم؟!

بابا: نه واسه خودت که آزادی.

* * *

برای آقای ت.ز و همسرشون خانوم م.پ دعا کنید. مدت هاست که خواب های سیاه و سفیدشونو در زندان می بینن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 22:54  توسط مریم  | 

نظر دادن هم برای خودش عالمی داره وقتی انتهای صفحه اینو ببینی:

عدد روبرو را تایپ نمایید:               ۷۷۷۷۷ 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 9:19  توسط مریم  | 

آقای پیکِ موتورسوار اومد که سی دی رو از دست مهندس بگیره و به مقصد برسونه. اولین و تنها چیزی که توجهمو به خودش جلب کرد این بود که واسه عید ابرواشو بسیار تمیز برداشته بود و فر مژه (بله درست می بینین) زده بود. حالا فر مژه هم نزده بود، مژه ها به طرز حیرت آوری فر دار شده بود!

حالا من موندم منی که زنم چرا هر روز فر مژه نمی زنم و خیلی صورتمو دست کاری نمی کنم بعد اون آقاهه باید این جوری باشه؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 20:4  توسط مریم  | 

همیشه با خودم می گفتم چرا می گن صله رحم؟ چرا مثلا نمی گن صله زِ.ه.د.ا.ن؟ چرا نمی گن صله بچه.دان؟ امروز تازه فهمیدم چرا همچین اصطلاحی رو به کار می برن.

صله­رحم از دو واژه صله و رحم تشکیل شده که معنای لغوی صله از وصل به معنای پیوستن بوده و پیوند کردن دو چیز رو می­گن. معنای لغوی رحم، زِ.ه.د.ا.ن به معنی جای کودک در شکم مادره.

 واژه رحم، در صله رحم استعاره برای قرابت و خویشاوندیه. چرا که اونا از یک رحم متولد شده­اند و مراد از رحم یعنی نسبت شناخته شده بین اون دو وجود داشته باشه هرچند نسبت دوری با هم داشته باشن. معنای اصطلاحی صله رحم، اتحاد خویشاوندان و اقوام و دیدار خویشاوندانه.
***
پدرِ پدرم زمان بازدید خونه ما رو طوری تنظیم می کنه که پدرم خونه نباشه. اینم یه جور صله رحمه دیگه.    
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 13:43  توسط مریم  | 

فردا صبح که همگی از خواب بلند شویم، پدر و مادرم ما را با قرآن به بیرون در خانه می فرستند و ما باید با پای راست و با قدوم مبارک خویش، اولین واردشده ها به منزلمان باشیم و این گونه است که سال جدید ما شروع می شود. به همین راحتی!

امیدوارم شادی های سال جدیدمان بیشتر از غم هایش باشد. 

پی نوشت: همین الان (۲۰ و ۵۳ دقیقه ۲۹ اسفند) خبر رسید که یکی از عزیزترین اقوامم به رحمت خدا رفت. مرد بسیار بسیار شریفی بود. لطفا برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید. همیشه به من می گفت: چه طوری خانم دکتر؟ حتی منتظر نموند تا درسم تموم شه و بهش بگم من خانوم مهندسم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 21:6  توسط مریم  | 

خواب در دوران کودکیم با قصه شبِ مریم نشیبا و لالایی آخر آن همراه بود. لالایی که همیشه آرزو داشتم که داشته باشمش تا بچه ام هم بتواند آن را گوش دهد. 

لالایی قصه شب

این روزها تمام خاطرات گذشته ام با لالایی C.e.l.i.n.e D.i.o.n زنده شده است. متن شعر در ادامه مطلب آورده شده است.

Lullaby - Celine Dion

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 10:28  توسط مریم  | 

سخت ترین شغل این روزهای آخر اسفند، حاجی فیروز شدن است با این که می دانی از هر چهل تا ماشین پشت چراغ قرمز چهارراه، سی و هشتاشون اصن نگاهتم نمی کنن.

پی نوشت: سایتی که قالب قبلی را از آن گرفته بودیم، ف..ی..ل..ت..ر شد. ما هم مجبور شدیم به سایت دیگری پناه ببریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 15:37  توسط مریم  | 

از دروس مـیـمـونـی که این ترم اخذ نموده ایم، آشـنـایـی بـا قـانـون اسـاسـی جـمـهـوری اسـلـامـی ایـران است. زمان شروع کلاس ۹:۳۵  و زمان اتمام ۱۱:۱۵ است. 

ساعت ۱۰:۲۰ دو دختر با ظاهر کاملا امروزی و شاید کمی هم غیر معمولی، وارد کلاس می شوند. استاد گرامی با لحنی ناخوشایند و معترضانه دم بر می آورند که: "حدودا یک ساعتی است که کلاس شروع شده ها." دانشجویان هم می گویند: "کلاس قبلی دیر تموم شد."

ساعت ۱۰:۴۵ دختری چادری وارد کلاس می شود و استادِ مذکور تنها به نگاهی بسنده می کند.  

بعد حالا این استادِ لـعـنـتـی دم از قـانـون اسـاسـی سـکـولـار می زند که چنین است و چنان است و از قـانـون اسـاسـی مـذهـبـی می گوید که بهترین است.

قـانـون اسـاسـی اعـطـایـی را مثال می زند که لویی هجدهم فلان فلان شده در حق مردمش به کار گرفته و از قـانـون اسـاسـی مـردم سـالـار می گوید که با توافق همگان است.

از آ..ز..ا..د..ی می گوید که تـکـلـیـف دولـت است و حـق مـردم.

آن وقت خودش در تعریف قـانـون دچار تزلزل شده است.    

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 20:41  توسط مریم  | 

* دختر عمه مامان جان و دوست شفیق من دیشب به جمع دوتایی ها پیوست. وقتی داشتم باهاش عکس می گرفتم گفت: "ایشالله یه روز واسه تو بیایم." گفتم: "نذار دعا کنم سال دیگه همین موقع یه بچه تو بغلت باشه ها."

** سوالِ روز می دونین چی شده؟ این که من متولد چه سالیم و این نوعروس متولد چه سالی؟ من کی درسم تموم میشه؟ من چند تا خواستگار داشتم تا حالا؟ و الی ماشاءالله. حالم از این سوال ها به هم می خوره.

*** گاهی با خودم فکر می کنم چرا همه منتظرند تا یه اتفاقی بیفته و یکی عروس / داماد بشه؟ شاید می خوان تو مجلس عروسی بگن: "دیدی عروس چه قدر می رقصید؟ چه قدر جلف بود!" یا هنوز شام از گلوشون پایین نرفته بگن: "اَه! چه شام مزخرفی. یخ که کرده بود به کنار خیلی هم بی مزه بود."

**** یکی از اساتید جوان و در عین حال آقای ما، برای تشکر از یکی از دانشجویان دختر گفت: "ایشالله ..." و بلافاصله حرفشو خورد و فکر کنم کسی نبود که نفهمه ادامه جمله استاد "عروس بشی" بود. استاد بنده خدا خواست ماست مالی کنه گفت: "به منم از این حرفا زیاد می زنن." یکی از بچه ها گفت: "یعنی به شما هم می گن عروس بشی استاااد؟!"     

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12:15  توسط مریم  | 

نمی دونم دم عیدی که دارن جدول ها رو با قلم مو رنگ می کنن چرا به فکر کفش عابرین نیستن یا وقتی دارن نرده ها رو با دستگاه رنگ فشان رنگ می کنن به فکر ماشین های عبوری نیستن و یا حتی وقتی دارن گارد ریل ها رو رنگ می کنن مواظب گیاه های مابین اون ها نیستن تا رنگی نشن!

 

پی نوشت ۱: جشن هولی یا رنگ ها در هند با پاشيدن پودرهاي رنگي، سطل ها و بادكنك هاي پر از آب رنگيِ قابل شستشو بر روي يكديگر همراه است. این جشن یک فستیوال بهاره است.

پی نوشت ۲: ما چرا از این جشن های رنگین کمانی مملو از ساز و آواز نداریم؟!  

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 18:10  توسط مریم  | 

بهمان گفته بودند زمان جـنـگ سـخـت به پایان رسیده. زمانش به پایان نرسیده گویا.

بهمان گقته بودند زمان جـنـگ نـرم شروع شده. رایانه یاد بگیرید و دفـاع نرم افزاری. زمانش شروع نشده گویا. ۱

۱: می خواهیم یاد بگیریم ولی تمام سوراخ های یادگیری را می بندند.

پی نوشت:

دسته‌بندی بر اساس گزارش گران بدون مرز

     بدون فـیـلـتـریـنـگ اینترنت     کمی فـیـلـتـریـنـگ اینترنت      کاملا تحت نظر     سیاه چاله‌های اینترنت (کشورهایی که سنگین‌ترین فـیـلـتـریـنـگ اینترنت را دارند.)
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:18  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر